تبليغاتX
دورترین پنجره باز دنیا

 

شاخه های پر برف

و گنجشکان فرو رفته در خود، لرزان از سوز سرما.

تک برگ زرد پیچک روی دیوار، بازیگر سرد بازی سرد باد

و شاخه نازک پیچک در تکاپوی نگه داشتن تنها همدم زمستانیش.

بوم نقاشی من اینبار سرد و روشن با نقطه یی به رنگ زرد در درون قلب یخیش نظاره گر دانه های برفی آسمان است

و من انگشت به دهان از این خلقت تک رنگ خدا

مانده ام که بوم جهان به چه رنگ است

که اینگونه سفیدی را در چشمها به ستایش می نشاند؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:56 توسط کاروکی |

امروز قفسی کشیدم با باغی در درونش اسیر

پر از درختان بهارنارنج و اهوان دوان

باد بهاری می وزید و آفتاب در سقف آسمان در تکاپو

مهمان قفس شدم یا مهمان باغ ... نمی دانم

اما می دانم که در هر دو زندگی جریان داشت!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:34 توسط کاروکی |

   *** تقديم به او كه آنقدر دوستش داشتم كه دوستداشتنها متحير بودند:

اورفت.

او را از من گرفتند .

او خسته نبود مي خواست كه باشدوعشق را با تمامي وجود لمس كند.

دوستش داشتم .

آنقدر كه حالا در نبودش احساس نفرت مي كنم.

از همه چيز

از اقتدار زندگي

از آدمها

از

نمي دانم ورقهاي فالگير پير سرنوشت او را رقم زد ؟

يادستان مرگ ناگهاي گلوي جانش را ناجوانمردانه فشرد؟

او مهربان بود

زيبا نبود ، اما زيبايي داشت و زيبايي را دوست داشت.

چهره اش روشن بود ومهربان وهميشه عاشق.

او را از من دزديدند.

همان لحظه آرامش نيز پركشيد.

هيچ كس نپرسيد« نبود او با تو چه خواهد كرد؟»

براي چه كسي اهميت داشت؟

مرگ؟

هيچ كس نمي دانست چقدرچقدرچقدر دوستش داشتم.

لبخند او از آن من بود و غمش بزرگترين رنج من.

حالا نيست كه باشم

بااو و نگاه مهربانش نگاه عاشقش.

وجودش صادقانه بود و ترديدش.

دلم براي خودم مي سوزد كه دوست داشتن را آسان مي دزدند.

وحالا تنها كاري كه مي توانم انجام دهم،

نفس در سينه حبس كنم

به وسعت يك درياي تنها، اشك بريزم

و آنوقت آشفته تر از هميشه به نبودنش بينديشم.

او را از من گرفتند

وهيچكس نفهميد ،

من ،

چقدر چقدرچقدر

هنوز دوستش دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:55 توسط کاروکی |

 

من اینجا در جریان متراکم سکوت نشسته ام؛

 و حسی سرد دورم می سازد از جریان تند زمان.

گاهی حسرت؛

 گاهی عادت؛

 گاهی لذت؛

 گاهی نفرت؛

یک ثانیه ی فشرده از احساس

و یک ساعت مملو از ثانیه.

من اینجا گم شده در بهار,

و یک رنگ چون زمستان,

و پر احساس چون پاییز,

.... و گرمی گم شده ی زندگی من!

من از هجوم این همه تغییر متحیرم

و تحیر متحیر از گیجی من!

می شمارم ثانیه ها را

 و ثانیه ها می گذرند فراتر از شمارش انگشتان کوچک من.

من اینجا در جریان متراکم سکوت نشسته ام.

 بر سکوی زندگی,

 مملو از احساس

 و انگار تهی از عشق!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:35 توسط کاروکی |

  

 * * * در اين منجلاب تعفن انگيز،

من ،

هر لحظه ، پايين تر فرو مي روم .

هيچ شاخه اي نيست تا بر ان چنگ زنم ،

و از مرگ احساسم جلوگيري كنم.

هيچ چيز آنطور كه بايد باشد نيست .

درختان همچنان بر دايره ي دوار عمرشان مي افزايند،

و من ،

هنوز در باتلاق زندگي دست و پا مي زنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:56 توسط کاروکی |

 

مجبور نیستم فریاد بزنم که من اینجایم؛

که من در این ثانیه ها در جریان.

مجبور نیستم که صدا کنم بهار را؛

که من در این لحظه از زمان گوش به فرمانم.

مجبور نیستم طرح قناری بی قفس باشم؛

که من همصدای این دریایی بی کرانم.

مجبور نیستم زمزمه کنم آیه آیه عشق را؛

که من هستم و باشم و این است سزاوارم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:49 توسط کاروکی |

* * * قلبهاي ما قلمهايي هستند كه بر ديوار انتظار ،

هر روز،

خط زمان را حك مي كنند.

ديوار انتظار ،ديوار زندگي است.

و زندگي زنداني است بي پنچره با ديوار ي سيا ه و مملو از يادگاري هاي فراموش شده .

يادگاري هاي فراموش شده از آدمهاي فراموش شده .

روزي ما هم از آنها خواهيم بود .

آن روز كه ديوار از خطهاي كج و معوج ما پر شود .

آنروز شايد قلبهاي ما ديگر قلم نباشند .

شايد قلبهاي ما ،تنها ، قابي براي خاطرات دوران محكوميتمان باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:46 توسط کاروکی |

* * * عدالت چشمهاي كور شما را هدايت مي كند.

عدالتي كه خود خواسته ايد.

عدالتي كه بر شما حاكم است

و شما با فريادي فرو خورده

با افساري كه بر گردنتان بسته ايت ،

پيش مي رويد.

و چون به برده بودن عادت كرده ايد

از ناعدالتي عدالت سخن نمي رانيد

و عدالت همچنان مي تازد،

بر پيكره ي بي جان معصوميت شما.

معصوميتي كه هرگز لمس نكرده ايد

و تنها آن را واژه اي در ميان هزاران لغات واژه نامه هايتان اسير كرده ايد.

عدالت اكسيژن را به گزاف مي فروشد،

و شما از ترس مرگ ،

با خفت سر خم كرده ، با هزار بوسه به خراش راه حركتش بر خاك ، از محبتهاي نكرده اش تمجيد مي كنيد.

شما  هرگز به يك رنگيتان قانع نخواهيد شد و عدالت براي تنوع طلبي هاي كاذبتان هزار رنگ مي شود.

هزار رنگي كه اگر شسته شود جز كثافت و لاشه هاي لاشخور خورده نخواهد بود.

سنگهاي مقابل پاهايتان هرگز باعث نخواهند شد كه چشم بند اين عدالت كور را از چشمانتان برداريد

و خود ،

با دستانتان جاده هاي عبور را هموار سازيد.

عدالت خواهد بود

و شما هرگز نخواهيد توانست نقاب از چهره ي كريهش برداريد،

چرا كه هنوز چراغ راه تاريك پيش رويتان عدالت ساختگيتان است،

و شما با چشمان بسته دست در دست او پيش مي رويد!!!

 

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:30 توسط کاروکی |

*** قرنهاست که زمان

 در ستایش این آفرینش بیکران در گذر است.

قرنهاست که پروانه ها هر سال ، پیله ی تنهایشان را می شکنند

 و در جشن تولد زمین، رقص کنان در رنگ رنگی آسمان پر می سایند

قرنهاست که درختان در بهار اغاز حیات می کنند

 و در پاییز به بهانه وصله زدن لباسی نو ، در پس سفیدی زمستان چادر می زنند

قرنهاست که شکوفه ی تولد یک انسان ،

کوله بار ثانیه ها را مملو از عظمت خلقتی بزرگ می کند

و قرنهاست که انسان در تکاپوی عشق به زندگی

در ثانیه ثانیه ی عمر متبلور می شود و چون جریان جاری رود ،

 جاری است.

بهار به خاطر سپردنی است

و هنگامی که زندگی عاشقانه می زاید

بهار در پس کوچه های عبور

زمزمه شاد زیستن را با دست باد به گوش هر عاشقی می پراکند

عاشق باش

تا بهار در خاطراتت جوانه زند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 18:28 توسط کاروکی |

*** امروز اولین گل شمعدانی گلدان متولد شد

سرخ بود و نوزاد

تازه نفس

و انگار یک مشت بهار در دستانش بود

شکفتنش را دیدم

 و پاشیده شدن تازگی را بر صورتم احساس کردم

و انگار دوباره برای شکفتن اولین گل شمعدانی گلدان سال بعد

 شمارش ثانیه ها را اغاز کرده ام!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 12:5 توسط کاروکی |

امروز دوباره متولد شدم

و انگار جهان یک پنجره به من نزدیک تر شد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:32 توسط کاروکی |