تبليغاتX
دورترین پنجره باز دنیا

    بهارانه کوچک جان:

 آخر کلامم و کلام آخرم را

به تو پیوند می زنم عزیز ترین

قلب کوچکم را مملو از اقیانوس مهربانیت خواهم کرد

و در لحظه های تنهاییم

اشکهایم را در پهنای بی کرانیت پنهان خواهم ساخت

ای آبی همیشه

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:42 توسط کاروکی |

 

مجبور نیستم فریاد بزنم که من اینجایم؛

که من در این ثانیه ها در جریان.

مجبور نیستم که صدا کنم بهار را؛

که من در این لحظه از زمان گوش به فرمانم.

مجبور نیستم طرح قناری بی قفس باشم؛

که من همصدای این دریایی بی کرانم.

مجبور نیستم زمزمه کنم آیه آیه عشق را؛

که من هستم و باشم و این است سزاوارم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 2:35 توسط کاروکی |

زمستان در راه است,

فصل سفیدی سرد؛

و درختان خفته در زمان

و الماسهای چکیده از آسمان

زمستان در راه است,

 با حجم متلاطم بخار دهان

و دستهای در جیب

و صورتهای سیلی خورده از باد.

زمستان در راه است,

فصل هزار رنگ خنثی

و کشاکش ابرهای سرخ و سیاه

و صدای مهیب چنگ هفت آسمان

زمستان در راه است,

 و انگار تکرار این فصلهای رنگ رنگ,

 در گذر زمان گم شده است.

زمستان در راه است

در چشم برهم زدن ثانیه.

و انگار باز هم گذشته است,

در چشم بر هم زدن ثانیه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:22 توسط کاروکی |

ملول و خسته از بازی روزگار

و تنها سلاح من در این جنگ نابرابر

اشکهای من است.

خجلتی نیست از ریزش اشک

که ما نیز در حسرت هر چه در دل داریم

می گرییم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:15 توسط کاروکی |

سلام عزیزان جان

از اینکه وب منو توی این مدت طولانی نبودنم تنها نگذاشتید ممنون.

خوشحالم که دوباره برگشتم  و امیدوارم که هنوز در جریان باشید تا ما هم با صفا شیم!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:15 توسط کاروکی |

 

شاخه های پر برف

و گنجشکان فرو رفته در خود، لرزان از سوز سرما.

تک برگ زرد پیچک روی دیوار، بازیگر سرد بازی سرد باد

و شاخه نازک پیچک در تکاپوی نگه داشتن تنها همدم زمستانیش.

بوم نقاشی من اینبار سرد و روشن با نقطه یی به رنگ زرد در درون قلب یخیش نظاره گر دانه های برفی آسمان است

و من انگشت به دهان از این خلقت تک رنگ خدا

مانده ام که بوم جهان به چه رنگ است

که اینگونه سفیدی را در چشمها به ستایش می نشاند؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:56 توسط کاروکی |

امروز قفسی کشیدم با باغی در درونش اسیر

پر از درختان بهارنارنج و اهوان دوان

باد بهاری می وزید و آفتاب در سقف آسمان در تکاپو

مهمان قفس شدم یا مهمان باغ ... نمی دانم

اما می دانم که در هر دو زندگی جریان داشت!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:34 توسط کاروکی |

   *** تقديم به او كه آنقدر دوستش داشتم كه دوستداشتنها متحير بودند:

اورفت.

او را از من گرفتند .

او خسته نبود مي خواست كه باشدوعشق را با تمامي وجود لمس كند.

دوستش داشتم .

آنقدر كه حالا در نبودش احساس نفرت مي كنم.

از همه چيز

از اقتدار زندگي

از آدمها

از

نمي دانم ورقهاي فالگير پير سرنوشت او را رقم زد ؟

يادستان مرگ ناگهاي گلوي جانش را ناجوانمردانه فشرد؟

او مهربان بود

زيبا نبود ، اما زيبايي داشت و زيبايي را دوست داشت.

چهره اش روشن بود ومهربان وهميشه عاشق.

او را از من دزديدند.

همان لحظه آرامش نيز پركشيد.

هيچ كس نپرسيد« نبود او با تو چه خواهد كرد؟»

براي چه كسي اهميت داشت؟

مرگ؟

هيچ كس نمي دانست چقدرچقدرچقدر دوستش داشتم.

لبخند او از آن من بود و غمش بزرگترين رنج من.

حالا نيست كه باشم

بااو و نگاه مهربانش نگاه عاشقش.

وجودش صادقانه بود و ترديدش.

دلم براي خودم مي سوزد كه دوست داشتن را آسان مي دزدند.

وحالا تنها كاري كه مي توانم انجام دهم،

نفس در سينه حبس كنم

به وسعت يك درياي تنها، اشك بريزم

و آنوقت آشفته تر از هميشه به نبودنش بينديشم.

او را از من گرفتند

وهيچكس نفهميد ،

من ،

چقدر چقدرچقدر

هنوز دوستش دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:55 توسط کاروکی |

 

من اینجا در جریان متراکم سکوت نشسته ام؛

 و حسی سرد دورم می سازد از جریان تند زمان.

گاهی حسرت؛

 گاهی عادت؛

 گاهی لذت؛

 گاهی نفرت؛

یک ثانیه ی فشرده از احساس

و یک ساعت مملو از ثانیه.

من اینجا گم شده در بهار,

و یک رنگ چون زمستان,

و پر احساس چون پاییز,

.... و گرمی گم شده ی زندگی من!

من از هجوم این همه تغییر متحیرم

و تحیر متحیر از گیجی من!

می شمارم ثانیه ها را

 و ثانیه ها می گذرند فراتر از شمارش انگشتان کوچک من.

من اینجا در جریان متراکم سکوت نشسته ام.

 بر سکوی زندگی,

 مملو از احساس

 و انگار تهی از عشق!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:35 توسط کاروکی |

  

 * * * در اين منجلاب تعفن انگيز،

من ،

هر لحظه ، پايين تر فرو مي روم .

هيچ شاخه اي نيست تا بر ان چنگ زنم ،

و از مرگ احساسم جلوگيري كنم.

هيچ چيز آنطور كه بايد باشد نيست .

درختان همچنان بر دايره ي دوار عمرشان مي افزايند،

و من ،

هنوز در باتلاق زندگي دست و پا مي زنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:56 توسط کاروکی |

* * * قلبهاي ما قلمهايي هستند كه بر ديوار انتظار ،

هر روز،

خط زمان را حك مي كنند.

ديوار انتظار ،ديوار زندگي است.

و زندگي زنداني است بي پنچره با ديوار ي سيا ه و مملو از يادگاري هاي فراموش شده .

يادگاري هاي فراموش شده از آدمهاي فراموش شده .

روزي ما هم از آنها خواهيم بود .

آن روز كه ديوار از خطهاي كج و معوج ما پر شود .

آنروز شايد قلبهاي ما ديگر قلم نباشند .

شايد قلبهاي ما ،تنها ، قابي براي خاطرات دوران محكوميتمان باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:46 توسط کاروکی |