مجبور نیستم فریاد بزنم که من اینجایم؛
که من در این ثانیه ها در جریان.
مجبور نیستم که صدا کنم بهار را؛
که من در این لحظه از زمان گوش به فرمانم.
مجبور نیستم طرح قناری بی قفس باشم؛
که من همصدای این دریایی بی کرانم.
مجبور نیستم زمزمه کنم آیه آیه عشق را؛
که من هستم و باشم و این است سزاوارم!
زمستان در راه است,
فصل سفیدی سرد؛
و درختان خفته در زمان
و الماسهای چکیده از آسمان
زمستان در راه است,
با حجم متلاطم بخار دهان
و دستهای در جیب
و صورتهای سیلی خورده از باد.
زمستان در راه است,
فصل هزار رنگ خنثی
و کشاکش ابرهای سرخ و سیاه
و صدای مهیب چنگ هفت آسمان
زمستان در راه است,
و انگار تکرار این فصلهای رنگ رنگ,
در گذر زمان گم شده است.
زمستان در راه است
در چشم برهم زدن ثانیه.
و انگار باز هم گذشته است,
در چشم بر هم زدن ثانیه!
و تنها سلاح من در این جنگ نابرابر
اشکهای من است.
خجلتی نیست از ریزش اشک
که ما نیز در حسرت هر چه در دل داریم
می گرییم.
از اینکه وب منو توی این مدت طولانی نبودنم تنها نگذاشتید ممنون.
خوشحالم که دوباره برگشتم و امیدوارم که هنوز در جریان باشید تا ما هم با صفا شیم!
شاخه های پر برف
و گنجشکان فرو رفته در خود، لرزان از سوز سرما.
تک برگ زرد پیچک روی دیوار، بازیگر سرد بازی سرد باد
و شاخه نازک پیچک در تکاپوی نگه داشتن تنها همدم زمستانیش.
بوم نقاشی من اینبار سرد و روشن با نقطه یی به رنگ زرد در درون قلب یخیش نظاره گر دانه های برفی آسمان است
و من انگشت به دهان از این خلقت تک رنگ خدا
مانده ام که بوم جهان به چه رنگ است
که اینگونه سفیدی را در چشمها به ستایش می نشاند؟!
امروز قفسی کشیدم با باغی در درونش اسیر
پر از درختان بهارنارنج و اهوان دوان
باد بهاری می وزید و آفتاب در سقف آسمان در تکاپو
مهمان قفس شدم یا مهمان باغ ... نمی دانم
اما می دانم که در هر دو زندگی جریان داشت!
*** تقديم به او كه آنقدر دوستش داشتم كه دوستداشتنها متحير بودند:
اورفت.
او را از من گرفتند .
او خسته نبود … مي خواست كه باشدوعشق را با تمامي وجود لمس كند.
دوستش داشتم .
آنقدر كه حالا در نبودش احساس نفرت مي كنم.
از همه چيز …
از اقتدار زندگي…
از آدمها…
از…
نمي دانم ورقهاي فالگير پير سرنوشت او را رقم زد ؟
يادستان مرگ ناگهاي گلوي جانش را ناجوانمردانه فشرد؟
او مهربان بود…
زيبا نبود ، اما زيبايي داشت و زيبايي را دوست داشت.
او را از من دزديدند.
همان لحظه آرامش نيز پركشيد.
هيچ كس نپرسيد« نبود او با تو چه خواهد كرد؟»
براي چه كسي اهميت داشت؟
مرگ؟
هيچ كس نمي دانست چقدرچقدرچقدر دوستش داشتم.
لبخند او از آن من بود و غمش بزرگترين رنج من.
حالا نيست كه باشم…
بااو و نگاه مهربانش … نگاه عاشقش.
وجودش صادقانه بود و ترديدش.
دلم براي خودم مي سوزد كه …دوست داشتن را آسان مي دزدند.
… وحالا تنها كاري كه مي توانم انجام دهم،
نفس در سينه حبس كنم …
به وسعت يك درياي تنها، اشك بريزم…
و آنوقت آشفته تر از هميشه به نبودنش بينديشم.
او را از من گرفتند …
وهيچكس نفهميد ،
من ،
چقدر چقدرچقدر…
هنوز دوستش دارم.
من اینجا در جریان متراکم سکوت نشسته ام؛
و حسی سرد دورم می سازد از جریان تند زمان.
گاهی حسرت؛
گاهی عادت؛
گاهی لذت؛
گاهی نفرت؛
یک ثانیه ی فشرده از احساس
و یک ساعت مملو از ثانیه.
من اینجا گم شده در بهار,
و یک رنگ چون زمستان,
و پر احساس چون پاییز,
.... و گرمی گم شده ی زندگی من!
من از هجوم این همه تغییر متحیرم
و تحیر متحیر از گیجی من!
می شمارم ثانیه ها را
و ثانیه ها می گذرند فراتر از شمارش انگشتان کوچک من.
من اینجا در جریان متراکم سکوت نشسته ام.
بر سکوی زندگی,
مملو از احساس
و انگار تهی از عشق!
* * * در اين منجلاب تعفن انگيز،
من ،
هر لحظه ، پايين تر فرو مي روم .
هيچ شاخه اي نيست تا بر ان چنگ زنم ،
و از مرگ احساسم جلوگيري كنم.
هيچ چيز آنطور كه بايد باشد نيست .
درختان همچنان بر دايره ي دوار عمرشان مي افزايند،
و من ،
هنوز در باتلاق زندگي دست و پا مي زنم.
* * * قلبهاي ما قلمهايي هستند كه بر ديوار انتظار ،
هر روز،
خط زمان را حك مي كنند.
ديوار انتظار ،ديوار زندگي است.
و زندگي زنداني است بي پنچره با ديوار ي سيا ه و مملو از يادگاري هاي فراموش شده .
يادگاري هاي فراموش شده از آدمهاي فراموش شده .
روزي ما هم از آنها خواهيم بود .
آن روز كه ديوار از خطهاي كج و معوج ما پر شود .
آنروز شايد قلبهاي ما ديگر قلم نباشند .
شايد قلبهاي ما ،تنها ، قابي براي خاطرات دوران محكوميتمان باشد.
* * * عدالت چشمهاي كور شما را هدايت مي كند.
عدالتي كه خود خواسته ايد.
عدالتي كه بر شما حاكم است
و شما با فريادي فرو خورده
با افساري كه بر گردنتان بسته ايت ،
پيش مي رويد.
و چون به برده بودن عادت كرده ايد
از ناعدالتي عدالت سخن نمي رانيد
و عدالت همچنان مي تازد،
بر پيكره ي بي جان معصوميت شما.
معصوميتي كه هرگز لمس نكرده ايد
و تنها آن را واژه اي در ميان هزاران لغات واژه نامه هايتان اسير كرده ايد.
عدالت اكسيژن را به گزاف مي فروشد،
و شما از ترس مرگ ،
با خفت سر خم كرده ، با هزار بوسه به خراش راه حركتش بر خاك ، از محبتهاي نكرده اش تمجيد مي كنيد.
شما هرگز به يك رنگيتان قانع نخواهيد شد و عدالت براي تنوع طلبي هاي كاذبتان هزار رنگ مي شود.
هزار رنگي كه اگر شسته شود جز كثافت و لاشه هاي لاشخور خورده نخواهد بود.
سنگهاي مقابل پاهايتان هرگز باعث نخواهند شد كه چشم بند اين عدالت كور را از چشمانتان برداريد
و خود ،
با دستانتان جاده هاي عبور را هموار سازيد.
عدالت خواهد بود
و شما هرگز نخواهيد توانست نقاب از چهره ي كريهش برداريد،
چرا كه هنوز چراغ راه تاريك پيش رويتان عدالت ساختگيتان است،
و شما با چشمان بسته دست در دست او پيش مي رويد!!!